چگونه گروه تحقیقاتی حیدری به وجود آومد؟!

در کودکی و نوجوانی و اوایل جوانی زندگی سختی داشتم و دریک خانواده خیلی معمولی متولد شدم پدر خوبی نداشتم و باید خودم کار می کردم تا بتوانم هزینه خودم را در بیارم پدرم ما را گذاشت و رفت آن زمان 13 سالم بود.

چند وقت پیش داشتم برنامه صفر 10 روزه خودم را بررسی می کردم به خودم گفتم یادش بخیر چه روزهایی داشتم. نمی توانستم حتی 20 کیلومتر از محل زندگیم دورتر برم.

داشتم در یک شرکت کار می کردم و از درآمدی که داشتم راضی نبودم. همش دنبال این بودم که وای سر ماه شد یه دفعه قسطم دیر نشه، اما همیشه داشتم روی خودم کار می کردم برای خودم مطالعاتی داشتم و کتاب هایی که مطالعه می کردم را صوتی کرده بودم در طول روز گوش می دادم.

داستان از آنجایی شروع شد که:

یک روز یکی از دوستانم آمد دنبالم که برویم تنی به آب بزنیم، قبول کردم. رفتیم رودخانه در محله مان 2 روز قبل باران آمده بود و رودخانه بسیار پر آب شده بود. ترسیده بودم به دوستم گفتم خوب لباسم را در می آورم همین جلوجلوها می مانم که پرعمقش نرم شنا بلد نیستم دوستم گفت باشه راحت باش.

لباسم را در آوردم تا قدم اول را گذاشتم آب من را با خودش برد انقدر سرعت آب شدید بود که قسمتی که ما همیشه شنا می کردیم را با خودش تخریب کرده بود و برده بود چند دقیقه ای دست و پا زدم و بعد احساس خستگی کردم و دیدم دیگر نمی توانم تلاش کنم.

ترسیده بودم هر چقدر که دست و پا میزدم بیشتر می رفتم زیر آب نا امید شده بودم و به خودم می گفتم این دیگه آخر زندگیمه یه دفعه به این فکر افتادم در این همه عمری که خدا بهم داده چیکار کردم؟ هر چقدر فکر کردم دیدم هیچ کار مهمی انجام ندادم که به درد کسی بخوره یا جهان رو زیباتر و راحتر کنه برای زندگی.

در همین زمان بود که نوری رو دیدم که داشت بهم نزدیک می شد و صدایی می شنیدم تلاش کن واقعا توصیفش با کلمات امکان پذیر نیست اما انگار نفس کشیده ام و زنده شده ام دوباره جان گرفتم و تلاش کردم و دست و پا زدم و آمدم روی آب سعی کردم بیایم گوشه رودخانه که بتوانم چیزی را در اطرافش بگیرم و خودم را نجات بدهم یک دفعه دیدم درخت للیکی شاخه هایش آمده در رودخانه سریع شاخه را گرفتم و خودم را کشیدم بالا البته این را هم بگویم که تیغ این درخت که تقریبا اندازه میخ 5 است از کف دستم رفته بود داخل و از آن طرف دستم آمده بود بیرون تیغ را با درد زیاد بیرون کشیدم.

من از بد و بدتر، بد را انتخاب کردم که همان تحمل درد تیغ در کف دستم بود دوستم همین شرایط منو داشت اما این شرایط برای اون بدتر نبود بد بود چون شنا کردن رو بلد بود حالا اینجا متوجه شدم که برای منی که شنا کردن بلد نبودم باید اون درد رو تحمل می کردم تا خودمو نجات بدم.

دنبال دوستم گشتم ببینم برای او چه اتفاقی افتاده که دیدم دارد می خندد واقعا ترسیده بودم. بعد رفتیم دکتر و دارو و آمپول تا مقداری دردش کمتر شد یک هفته طول کشید تا دستم وضعیت بهتری پیدا کرد. بعد از بهبود کامل از محل کارم استعفا دادم. در یک سال بیشتر از 400 جلد کتاب مطالعه کردم.

من می تونستم شنا کردن رو یاد بگیرم اما هیچ وقت اقدام نکرده بودم. مقصر اصلی خودمونیم که منتظریم یکی دیگه بیاد زندگی ما رو نجات بده. اما اگر من منتظر می موندم که کسی بیاد نجاتم بده الان زنده نبودم.

اعتقاد من اینه که هیچ وقت دیر نیست باز هم دیر نشده منتظر نباشیم که شرایط تغییر کنه سیستم تغییر کنه قوانین تغییر کنه نه باید از جایی شروع کرد به هر حال خدا به ما اراده داده انتخاب داده اگر محکوم بودیم به طالعمون یا ژنتیکمون یا شرایطمون هیچ پیامبری نازل می شد؟ نه.

ما می تونیم، لیاقت ما خیلی بیشتر از اینه. می تونید از ویدئوهای رایگان دیگه استفاده کنید هر تغییری که داشتید بعد از محصولات سایت استفاده کنید.